چرا به ياد نمیآورم!؟
گفتی بيا بخواب.
گفتی از تعبير هر ترانه، به صدای تازهای میرسيم.
گفتی نترس، بيا و بخواب! در کوچه تنها باد است که میگذرد.
من از همهی نامها، نشانی ترا به کسی نخواهم داد.
آه اگر شک نبود، کفنهای مرا در ازدحام بادها نمیديدی!
گاهی اوقات، نجات جهان در زبان باد پنهان است.
چرا به ياد نمیآورم؟ روبروی هم نشستن و گريستن،
روبروی هم نشستن و دريا را ديدن،
ديگر از جهان چيزی به يادمان نخواهد آمد.
اگر شک نبود، کفنهای بسيار مرا
بر دريچههای بینام بيابان نمیديدی!
چرا از پنجره، از آب و آينه هراسانم؟
چرا از شمارش پلهها هراسانم؟!
چرا به ياد نمیآورم؟ گريهام گرفته است.
پهلو به پهلو شدن در شبی منتظر،
نفسهای نابُريدهای، و کبوتری آسيمه
که از آسمانی کهنه میگذرد
.
نُه
چرا به ياد نمیآورم!؟
ديروقت است، گفتی بيا بخواب.
گفتی نشيب شب از خواب ليز ماه میگذرد.
گفتم پياده برويم، تا فلق اگر گفتگو کنيم،
ميان ماه و شکستن قفل، راهی نيست.
چرا به ياد نمیآورم؟
تو ديگری را دوست میداری،
من ترا دوست میدارم، و مرا ... ديگری شايد.
همگان از دواير دريا آمدهايم.
تقسيم تبسم، تقسيم فانوس و ترانه، تقسيم عشق.
چرا به ياد نمیآورم؟
مرا از به ياد آوردن چشمهای تو ترساندهاند.
انگار نمیگذارند، اکنون سه سايه از کشالهی ديوار
پنهان و پوشيده میگذرند.
دريغا دريای دور!
اين ساعت ديواری، با آن آونگ هزارسالهاش
نمیگذارد از خواب تو، به آرامی سفر کنم.
.
ده
چرا به ياد نمیآورم!؟ مگر آن شک، مگر آن شبح غريب،
در پناه گرگوميش کوچهی هشتی چه میطلبيد،
و من چرا، چرا از باد، از پنجره، از آب و آينه هراسانم؟
پهلو به پهلو شدن در بستری تهی، نفسهای منظم دريا،
و کبوتری آسيمه که از آسمانی کهنه میگذرد.
چرا به ياد نمیآورم؟ حلول سالهای دور،
حيرت ياختهای پابهزا،
بارش غبار ستارگان دوردست، و طنين عصای آن شبح غريب
بر سنگفرش کوچهی تجريش.
تو کيستی؟ من کيستم؟ او کيست؟!
چرا به ياد نمیآورم؟ يادآوردِ آسمان، آسان بود،
يادآوردِ سالکی بر گونهی گلدان،
بوی بخار آب، صابونی بر کنج کف، حولهی سپيد،
پنجرههای بیپرده، و درياچهی قو که بالا آمده بود،
موسيقی ماه از لبالبِ شيروانی به کوچه میريخت.
دريغا دريای دور!
عاشقشدن در دیماه، مردن به وقتِ شهريور.
.
سيزده
چرا به ياد نمیآورم!؟ من که ديدم آن سوارانِ دقايق تقدير،
چگونه از طاقخواب آسمان بلند عبورم دادند.
من که ديدم آن پردهنشينان صبور،
چگونه از دواير دروازهها عبورم دادند،
اما نه دريا و نه طرههای باد،
هيچ خبر از خوابهای تو نياوردند.
چرا به ياد نمیآورم؟
من از رويای آبی آن سالها، چيزی به ياد ندارم.
مرا از به ياد آوردن آسمان و ترانه ترساندهاند.
چرا به ياد نمیآورم!؟
...
.
چهارده
چرا به ياد نمیآورم؟ خسته از جابهجايی افعال،
خسته از ضماير ملکی، خسته از صرف خستگی
خسته از نحوِ مکرر آدينه، خسته از ترنم تصميمها،
تنها ترا و ترانههای ترا میطلبم.
اينجا همواره همهی اخبار جهان،
خلاصهی خبری ساده بيش نيست:
روشنايی روز و تاريکی شب.
تاريکی شب و روشنايی روز.
چه فرقی دارد؟!
چرا به ياد نمیآورم؟
من از کلمات، از سنگها و نامها خواهم گريخت.
خسته از جابهجايی معانیِ مردم، خسته از در رابطه با،
خسته از در اين برهه،
خسته از دو دستگیِ دريا، از ديالکتيک،
خسته از وحدت واژه و از من که خستهام.
آه ای خلاصهی سادهترين خبر!
چرا به ياد نمیآورم؟ ژوليدگان سبز، انگشترهای عقيق
سياهجامگان صفوف، تورم تاريکی، مراثی مشکوک،
و قوافلی گيج با آينههاشان از جيوهی جنون.
.
بيست
اکنون اين روبند تيره را برداريد.
ديدگان مرا هرگز هيچ شبی نبوسيده است.
اکنون به ياد آوردهام، اکنون ترا و جهان را ... به ياد آوردهام.
آوای دور دريا، مويههای من و مزاری بینام،
خاربنان و لرزش دو لب از بوسه و بلوغ،
تندر بنفشی در مشرق شب طارمی،
و فانوس کومهی مرا که تو روشن کردی ...
اکنون به يادت آوردهام ای دل غريب!
پيراهنم پر از بوی واژه و ميخک و عنبر است.
و میدانم که بعد از تو،
بعد از تو عادتیست،
هميشه پيش از غروب، چراغ خانهی خود را
روشن خواهم کرد.
اکنون به ياد آوردهام،
ترا و آسمانِ ترا به ياد آوردهام،
اکنون ترا و جهان ترا به ياد آوردهام.
* سید علی صالحی
نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۶/۰۳/۳۰ساعت 3:49 توسط ستاره ڪاغذی |
برچسب:
نویسنده: رادین صالحپور