هرچقدم ننویسم و نتونم بنویسم دلم میخاد به اینجا هر چندماهی سر بزنم
اینجا مث یه رفیق قدیمیه که دلم هرازگاهی هواشو میکنه
اینجا مثل یه یادگاری از روزای 18سالگیه
درسنه هربار بعد از زدن و ریختن همه چیز و گند زدن به ارشیو دفترام و اینجا پشیمون میشم
اما اینجا
همینکه هست خوبه
همینکه یجایی رو دارم که تمام و کمال برای خودم میدونم حس خوبیه
فکر میکم بد نباشه حالا که قدم رنجه کردم تا اینجا بگم که چقدر خوشبختم
بگم که ممنون خدا
که بودی
که هستی
که......... بودم و هستم
چقدر چیز میز هست که دلم براشون تنگ شده
ممکنه به سرم بزنه و....
.
دختر شب ! دلم برات تنگ شده بود
خوشحالم از دیدنت .......... :)
برچسب:
نویسنده: رادین صالحپور