اولش سخت شروع میکنه به جیغ و داد و دست و پا زدن
با گذشت کمی زمان امــا
( حالا به چه دلیل کار ندارم...پره اب میشه ..خسته میشه..هرچی)
دست از دست و پا زدن و تلاش برمیداره
شاید دیگه "امیدی" به نجات نداره
خب امیدی هم نمیره که این شخص خودش بتونه خودشو نجات بده
اینجا فقط یه گزینه باقی میمونه و اون غریق نجاته !
.
+ کمی تا قسمتی بیربط :
یادمه 8-9 سالم بود ویلای دایی مامانم جمع شده بودیم
یه عدد فامیل بیشور هلم داد تو استخر
انقدر ناگهانی بود که شوکه شده بودم
(فکرم میکنم اون موقع هنوز شنا بلد نبودم .. اره ! )
هرچی فک میکنم نمیدونم چرا واقعا اون موقع امیدی به زنده موندن نداشتم !
توقعی از فامیل نداشتم چی بود :))
بهرحال
همونطور که جنین وار در خودم جمع بودم و چرخ میخوردم به عمق استخر
شروع کردم اشهدم رو خوندن
اون لحظات شاید به واقع چند ثانیه بیشتر نکشید
اما اسلموشن طور در ذهن من ثبت شد
به عنوان لحظه ای که مرگو به خودم نزدیک دیدم
البته اینطور هم نبود که بعد از اینکه کشیدنم بیرون زندگی در نگاهم تغییری کرده باشه
یا من ادم دیگری شده باشم
چون به محض بیرون کشیده شدن ، نفسم بالا اومده نیومده فووووووووشو کشیدم به فامیل بیشورمون :|
.
++ میشه گفت در گریزم
بیا راه منو سد کن !
نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۳/۲۰ساعت 3:6 توسط ستاره ڪاغذی |
برچسب:
نویسنده: رادین صالحپور